ديالوق و پولميك

معاهدۀ ترکمانچای و اختراع یک هویت و یک کشور/ ناصر مرقاتی

بنا به تواریخ رسمی و به تبع آن تاریخ ایران، روسیه تزاری در پی اشغال باکو و 17 شهر آذربایجان شمالی در سال 1812 که منجر به معاهده ای به نام گلستان شده بود، در سال 1828 تا ارس پیشرویی کرده و قراردادی را به امضاء ایران رسانید که براساس آن ایروان و نخجوان و بقایای قفقاز جنوبی که هنوز به تصرف روس درنیامده بود نیز، تحت اشغال روسیه قرار گرفت.

طی دلایلی که درمقالۀ اول ارائه شد، دیدیم که هیچیک از این دو عهدنامه با شرایط حاکم بر روسیه در سال 1812 و حضور نیروهای روسی درپشت جبهۀ ایران در گرماگرم جنگ ترکمانچای در سال 1828 نمی تواند سازگار و همخوان باشد، و با تأکید بر عدم وجود هیچ سلسله و پادشاهیی قبل از ناصرالین شاه، نتیجه گیری شد که عهدنامۀ ترکمانچای نه بعنوان توافقات بعد از جنگ بین روس و ایران، بلکه نتیجۀ توافقات قبلی دولتین روس و انگلیس برای جداکردن بخشی از خاک آذربایجان و تشکیل دولتی ظاهرا مستقل اما در اصل دست نشاندۀ روس و انگلیس در بخش دیگر بوده است. برای روشن شدن هرچه بیشتر این مسائل لازم بود که اطلاعاتی از شرایط زمانی و مکانی و چندی و چونی این قرارداد داشته باشیم، بنابراین در مقالۀ دوم ضمن دادن اطلاعات کوتاهی از وضع اوروپای آنزمانی و سفر داوطلبان یهودی مستقر در اسپانیا، پرتقال و جنوب ایتالیا [و حتی لبنان] که در تواریخ رسمی از آن بنام «اخراج» نام می برند، با آوردن دلایلی خاطرنشان شدکه در واقع چیزی بنام «اخراج» مطرح نبوده و یهودیان مزبور باطیب خاطر و حتی به تهییج دول استعماری و انگیزۀ کسب مال و منال بعنوان مباشر، راهنما و حتی مدیران اقتصادی و سیاسی آتی ممالکی که مورد اکتشاف قرارگرفته و بنام شاه آن کشور اوروپایی ثبت می شد، و مهمتر از همه ایجاد ادیان و مذاهب مختلف در سرزمین های جدید و همچنین خدمت به هر نیتی که لازم دانسته می شد، بطور داوطلبانه به عثمانی و ایران آنزمانی و هند و سایر مناطق جهان مهاجرت کرده اند. و سپس با نگاهی هرچند بسیار کوتاه از وضع سرزمین های منطقه و موقعیت ترکان در برهۀ تاریخی عهدنامۀ ترکمانچای آشنا شدیم. و در این بخش، از سه معبر استراتژیکی صحبت شد که مبلغان دینی عثمانی از طریق آن در شرق به ترکان شرقی دسترسی داشتند و این دسترسی هم برای روسیه و هم برای انگلیس (دسترسی آتی به هندوستان) می توانست خطرناک باشد. از این رو میان روسیه و بریتانیا مباحثات و توافقاتی در رابطه با سه معبر یاد شده، خطر آتی آن و لزوم چاره جویی در این باره صورت گرفت.

 

توافقات اولیه
گرچه تا کنون از سر برکات صندوق امانات سیاست انگلیس و روس هیچ سند متقنی دال بر توافقات ماقبل عهدنامۀ ترکمانچای منتشر نشده است، اما می توان به حدس قریب به یقین گفت که برای روسیه و دولت بریتانیا کار چندان سخت و نامحتملی نبوده است که هدف دولت عثمانی را در پس اعزام مبلغین مذهبی دریابند و خطر آتی آنرا برای بقای منافعشان درک کنند و در فکر چاره جویی برآیند. از سوی دیگر بیش از یکصده بود که دولت روس به یاری دیگر دول غربی و به ویژه دولت انگلیس در صدد انفکاک و تجزیۀ سرزمینهای تحت تسلط عثمانی برآمده بود. اینکه چرا دولت انگلیس درجهت تأمین منویات روسیه گام برمی داشته، نشانۀ آن می تواند باشد که اولا دولت عثمانی در آن مقطع در جبهۀ متحد انگلیس نبوده است کما اینکه اندکی پیشتر از عهدنامۀ ترکمانچای یعنی در زمان حملۀ ناپلئون به روسیه (1812) و جنگ بعدیش با انگلیسیها،عثمانی با ناپلئون بناپارت همکاری و هم پیمانی داشته و ثانیا در افغانستان و پاکستان (پنجاب) و هندوستان نیروهای بالقوه ای از جمعیت ترکان مستقر بودند که در شرایط لازم می توانستند به نیرویی بالفعل جهت هر نوع مداخله در آن کشورها و در هند تبدیل شوند.بنا بر این ظاهرا احتمال گسترش عثمانی به هند نیز می توانداز دلایل این مسئله باشد. از اینرو چارۀ کار انگلیسها و روسها در گرو اشغال نظامی معابری بود که دولت عثمانی از طریق آنها به پشت جبهۀ روسیه دسترسی داشت. معبرهای یاد شده عبارت بودند از:
· معبر عثمانی» شمال دریای سیاه» قفقاز شمالی» شمال خزر» آسیای مرکزی.
· معبر عثمانی» نخجوان» قره باغ» دریای خزر» ترکمنستان» آسیای مرکزی.
· معبر عثمانی» آذربایجان جنوبی» جنوب و یا شمال کوههای البرز» ترکمن صحرا» ترکمنستان» آسیای میانه.

از این سه معبر، مسیر نخست در اشغال مستقیم روس قرار داشت و دو دیگر از خاک آذربایجان می گذشتند. پیشروی دولت روسیه تا رود ارس و اشغال کامل قفقاز جنوبی و بخصوص منطقۀ نخجوان و ایروان نشان می دهد که تصرف کامل قفقاز و بستن معبر دوم هدف اول این توافقنامه بوده است، ولی معبرسوم می بایست سرنوشت دیگری داشته باشد.
آنچه در مرحلۀ بعدی اتفاق افتاد نشان داد که مسیر و یا به سخن درستتر معبر سوم (از جنوب ارس تا نزدیکیهای خلیج فارس و بقیۀ نقاط ایران) باید تحت نظارت و اداره انگلیس و روس در مجموعۀ ظاهرا مستقلی قرار می گرفت که با تمهیداتی، که پائین تر شرح آن خواهد رفت، بدل به حائلی شود که مسیر سوم عثمانی به ترکان شرقی را پوشش دهد و این هدف دوم توافقات بود. اما حتی با وجود تشکیل چنین کشوری، ارتباط دولت عثمانی با ترکان این سرزمین جدید می توانست هنوز حل نشده باقی بماند. براساس اقداماتی که بعد از عهدنامه پیگیرانه در راستای جداکردن ترکان به مورد اجرا گذاشته شد و تا کنون نیز تتمه هایی از آن باقیست، می توان به روشنی تشخیص داد که توافقات عملی برای جداسازی کلی ترکان آذربایجان از ترکان عثمانی باید در این حول – حوش بوده باشد:
1- باید دین، تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجانیها و دیگر ساکنین این کشورِ ظاهرا مستقل، با ترکان عثمانی کاملا متفاوت باشد. (حوادث بعدی نشان داد که آلترناتیو سنی گری عثمانی می توانست شیعی گری این کشور جدید التأسیس باشد. و آلترناتیو زبان ترکی، زبان فارسی و تاریخ ترکان داستان کذایی تاریخ کوروش و هخامنشی و اشکانی و ساسانی.)
2- برای ممانعت از نفوذ عثمانی و جلوگیری از ادامۀ روابط ترکان دوسوی مرز، می بایست با اسکان اقوامی بعنوان «حایل»، موانعی برسر راه این ارتباط بوجود آید (کردستان بعدی میان آذربایجان و عثمانی)، و همچنین روسها نیز برای ممانعت از روابط ترکان قفقاز جنوبی و عثمانی (معبر دوم) لازم بود که نظیر چنین حائلی را بوجود آورند (ارمنستان بعدی)، بی سبب نیست که روسها و ارامنه و اکراد همواره و در طول تاریخ سعی در قطع ارتباط آذربایجان با عثمانی و در حال حاضر ترکیه را دارند و ما در طول تاریخ بارها شاهد همکاری این سه در تصرف این منطقه و قطع ارتباط ترکان بوده ایم. کما اینکه در حال حاضر نیز ادامۀ سیاست اسنعماری آنان در این منطقه به قوت خود باقیست.
3- حفظ و حراست از حکومت جدید التأسیس در قبال حملۀ عثمانی و شورشها و حرکات براندازانۀ داخلی به عهدۀ دولت روسیه خواهد بود. تاریخ بعد از ناصرالدین شاه و حضور بی وقفۀ بعدی روسیه خصوصا در مقطع مشروطه تا انقلاب روسیه در این سرزمین گواه بسیار عیان این مسئله است، حال آنکه اگر ایرانی بود و دولتش از روسیه شکست می خورد، حضور دائمی روسها در ایران قابل توجیه نبود.
4- روسیه و انگلیس در ساخت و ساز کشور جدید التأسیس مشارکت خواهند داشت. نقش کمپانی یهودیِ «مسکوی» واقع در روسیه و همکاری آن با کمپانی انگلیسی« هند شرق» در شمال و جنوب ایران و حداقل اعزام اشخاصی نظیر میرزافتحعلی آخوندوف از سوی روس ها، از نمونه های انکارناپذیر این مشارکت است.
اینها می توانست کمابیش سر فصل توافقاتی باشند که هریک از آنها محتاج توافقات و مشارکت های جزیی تری بودند. اما کمابیش براساس چنین توافقاتی بود که عهدنامۀ ترکمانچای بسته شد.

عهدنامۀ ترکمانچای به مثابه مبدأ کشور ممالک محروسه (ایران بعدی).
گویا چند دهه قبل از آنکه ناصرالدین شاه کذایی سرگرم پرو لباسهای نو نوارِ عجیب و غریب و واکسیل ها و حمایل های خود در مقابل آیینه و دوربین عکاسی باشد، عهدنامۀ امضاء شده ای به دول اورپایی ارائه شده بود که طی آن فتحعلی شاه نامی که مزین به ریش و پشم مسلمانی و انواع جواهرات ریز و درشت بر لباسها و جقۀ پادشاهی و بر نشسته بر فرش و زمینه ای بسیار زیبا و فاخر، که گویا جد همین ناصرالدین شاهِ درآب و نمک خوابانده شده باشد، آنرا توشیح کرده بود. و اکنون نوادۀ آن قبلۀ عالم می بایست مجری سندیت آن شود. این از نظر ثبت سند بسیار مهم بود. در ابتدای امر لزومی به تاجگذاری و اعلام شاهنشاهی او نبود، زیرا علاوه برآنکه او نسل اندر نسل از پادشاهان بود، دیدگان دقیقی نیز بودند که مو را از ماست بیرون می کشیدند و نتیجتا فرق شکر داخلی و شکر بریتانیایی برملا می شد. گذشته از آن گویا تمام شاهان را عادت بر این بوده است که چند سالی پس از قیضه قدرت و تمشیت امور تاج بر سر نهند، چنانکه بر ناصرالدین شاه ما برفت.
بدین ترتیب، یک روز ساکنان سرزمین «ممالک محروسه» از خواب غفلت برخاستند و دیدند که صاحب کشوری و شاهنشاهی بنام ناصرالدین شاه شده اند که تا آن زمان کسش ندیده و نشنیده بود.

اولین شاه و اولین سلسله.
اتلاف و هدر دادن نیرو خواهد بود اگر در پی کشف اصل و نسب آن آکتور ناشی مقام سلطنت ممالک محروسه باشیم که از بخت نیکش در سر راهِ استعمار قرارگرفته بود. در هر حال می توان حدس زد که وظیفۀ انتخاب اولین شاه و اولین سلسله و نیز حفظ و حراست آنان در قبال دول متخاصم علی الخصوص عثمانی و به ویژه حراست از شورشها و براندازی های محتمل داخلی، بعهدۀ دولت روسیه گذاشته شده بود، زیرا ناصرالدین شاه و سلسلۀ قاجار فرق چندانی با نمونه های روسیِ خان ها و حکومت های نیمه مستقل در پهنۀ روسیه نداشت. عکس های منتشره از بدو کار ناصرالین شاه نیز با آن ژست های ناشیانۀ نمایش مد لباسهای گوناگون شاهنشاهی غیر متعارف در مقابل دوربین و همچنین عکسهای اهل بیت او با آن دامن های کوتاه و ولنگارانه که هیچ سنخیتی با پوشش زنان ترک نداشت، و همچنین لباسِ وصله دار نوکران دربار،حاکی از آنست که ناصرالدین شاه و سلسلۀ تحت تعلیمش، حداکثر، رئیس عشیرتی بوده است که به کلی از رسومات و دانستگی های سلطنت عاری بودند. و به عبارتی وقیح ترکشور گشایی بود بی بدیل با شمشیر دیگران. به هر رو شاه انتخاب و مورد آموزش و تعلیم واقع شد. مشاطه گان و گروههای اعزامی مد و لباس و دکوراسیون اروپایی او را به شکل شاهی آراستند، اهل بیتش را با پوشاندن دامن های کوتاهِ ژیپون دارِ مسخره، به زعم خود به شکل زن شاه شرقی، اما متفاوت با نوع جاافتادۀ عثمانی آن درآوردند. او را تحت آموزشِ خسته کنندۀ شاهنشاهی قراردادند و دفتر و دستکی به دستش بند کردند و عکس هنری از او گرفتند و در کتابها به سفر اروپایش فرستادند و در عکس های دستکاری و روتوش شده برای او و ملکۀ انگلیس و پاره ای از مقامات آن زمانی اتگلیسی و اروپایی ملاقاتهایی ترتیب دادند، و از ملکۀ انگلیس و چند تنی دیگر نقل قولهایی برایش ساختند تا شاه بودنش تثبیت شود و امر اشغال، قانونی بنماید، و در نتیجه حق هیچ اعتراض بعدی وجود نداشته باشد. (رجوع شود به مقالات 32 و 34 از جناب پورپیرار/ برآمدن مردم/ وئبلوگ حق و صبر) و این، هم مصرف داخلی داشت و هم مصرف خارجی: شاهی که بنا به عکسها، مورد تأیید ملکه انگلیس و مقامات غربی است، و عهدنامۀ گلستان و سپس ترکمانچای در زمان پدران او بسته شده است و او احترام امضای پدرانش را پاس می دارد. اینها برای ثبت در تاریخ غرب فرموده ضروری بود. اما اینکه چرا اولین شاه و اولین سلسله از میان ترکان انتخاب شد؟
گمان من بر اینست که انتخاب قاجار بعنوان اولین سلسله شاهنشاهی و ناصرالدین شاه بعنوان اولین شاه ایران اولا با توجه به کثرت قیاس ناپذیر جمعیتی ترکان بوده – زیرا تصور می شود که در آن مقطع هر انتخاب دیگری می توانست باعث آشوب و پراکندگی ترکان شود و این می توانست نقض غرض باشد-، و ثانیا به احتمالی، مسئلۀ فهم زبان ترکی از طرف روسها بواسطۀ حضور پاره ای از ترکان و ارامنه و گرجی های آشنا به زبان ترکی در ارتش روس می تواند از علل تعیین کننده تلقی شود. اما در هر حال این انتخاب نمی توانسته بی تأیید انگلیس باشد.
بالاخره گویا ناصرالدین شاه در ۲۲ شهریور ۱۲۲۷ (۱۴ شوال ۱۲۶۴و 1858 میلادی) در بر تخت نشانده شد. و این آغاز کشوری بنام ممالک محروسه و اولین شاهنشاهی آنست.
اما تورایخ می گویند که قبلۀ عالمِ صاحبقران از همان بدو کار اهل کوه و در و دشت و بی خیالِ امور حکومتی بودند- و این نشانی از پرده پوشی و استتار ناشی گری های سلطان بی کنیه می تواند باشد-. یعنی اینکه شخص شخیص شاه در هیچیک از تصمیماتی که گرفته می شد کوچکترین دخالتی نداشته است، و این در حالی است که انگلیس و روس سرگرم سازمان دهی و برنامه ریزی برای اقدامات آتی و سر و سامان دادن به کمترین مؤلفه های یک کشور و البته بررسی امکانات موجود برای یغما بودند. تشکیل قشون منظم و ایجاد گمرکات و پاره ای از بخشهای بروکراسی اداری و اصلاح امور مالی نمونه ای از ایجاد چنین مولفه هایی از کشور شوندگی است. و البته که در کنار آن امضاء و ممهور کردن پای قراردادهایی نیز وجود داشت. که نه خود و نه صاحب منصبان سلطان قادر بخواندنش نبودند. محتوای این قراردادها چه می توانست باشد. این قراردادها نشان می داد که ناصرالدین شاه امتیاز ایجاد بانک های استقراضی روس را به روسها و بانک شاهی را به انگلیسی ها و ده ها امتیاز دیگر نظیر ایجاد خطوط راه آهن شمال را در قبال حق دلالی اندکی به سرمایه داران این دو دولت واگذار کرده است. و این نمونه ای از ادای دین و تعهدات شاه در قبال دولی است که دست او را گرفتند و برآن تخت کذایی نشاندند.

بازشناخت اهداف مشارکین از نتایج عملی عهدنامۀ ترکمانچای.
با تکیه به حوادث بعدی و بررسی نتایج عینی حاصل از اجرای عهدنامه شاید بتوان پاره ای از حقایق ناگشوده را به روشنی روز کشاند. برای اینکار بهتر است اول به سراغ آنچه که در عمل روی داده است برویم:
1- نیروهای نظامی روسیه بخشی از آذربایجان را متصرف و ضمیمۀ خاک خود می کند و با اینکار آذربایجان را به دو بخش تقسیم می کند.
2- کشوری جدید بنام ممالک محروسه در نصف دیگر آذربایجان و قسمتی از خاک فارس زبانان دری و افغان و بخشی از سرزمینهای ترکمانان تشکیل می شود.
پس می توان نتیجه گرفت که مقصد عهدنامه ظاهرا تقسیم آذربایجان و همچنین تشکیل یک کشور جدید بنام ممالک محروسه بوده است. با طرح این موضوعِ عیان، این سوال پیش می آید که چرا باید آذربایجان تقسیم می شد، و چه لزومی داشت که کشور جدیدی بوجود آید؟ زیرا چنانکه قبلا دیدیم و با توجه به پاره ای دلایل که نشان دادیم، در واقع جنگی در کار نبوده است تا صلحی در میان باشد. بنابراین، این عهدنامه و تقسیم آذربایجان و تشکیل کشور جدید نمی تواند بجز حاصل یک توافق قبلی تلقی شود. توافقی که مقصد نهایی آن، تغییر وضعیت منطقه بوده است، وضعیتی که زین پس نه بسود دولت روس و نه به نفع دولت انگلیس و سایر دول غربی می توانست دوام یابد. از اینرو، این دو کشور و یا احیانا مجموعه ای از کشورهای ذینفع بر سر پاره ای از تحرکات و تغییرات به توافق رسیدند. اما باید توجه داشت که در قبال این تغییرات لزوما منافع انگلیس با منافع روسیه نمی توانست در هر زمینه ای عینا منطبق باشد، بنابراین لازم است که نتایج عملی عهدنامه را از منظر منافع هر یک از مشارکین آن مورد توجه قرار دهیم:

از نگاه روسیه:
ما در مباحث قبلی تا حد قانع کننده ای به آنچه که میان روسیه و عثمانی اتفاق می افتاد پرداختیم و شرح دادیم که دولت عثمانی در قبال تحرکات و تحریکات روسیه برای تجزیۀ عثمانی، با مستمسک قراردادن هم نژادی و هم زبانی ترکان، با دعوت از ترکان شرق روسیه به گرویدن به اسلام، می خواست جای پای مطمئنی در پشت جبهۀ روسیه بدست بیاورد. این عمل عثمانی از طریق اعزام مسیونرهای مذهبی از سه معبر استراتژیک 1) قفقاز شمالی 2) آذربایجان شمالی 3) آذربایجان جنوبی انجام می گرفت. روسیه با انضمام شبه جزیرۀ کریمه به این کشور (1783) و کنترل هرچه بیشتر مسیر قفقاز شمالی توانست معبر نخست را کورکند، اما گمان داشت که در مورد دو معبر دیگر با دولت انگلیس به توافقاتی برسد. طی توافقات انجام گرفته میان ایندو، روس ها با تصرف آذربایجان شمالی و خصوصا باریکۀ نخجوان و ایروان قادر به کور کردن معبر دوم شد، ولی بسته شدن مسیر سوم منوط به تشکیل کشور مستقلی در جنوب ارس بود که به عنوان حایلی معبر سوم را مسدود می ساخت. ما با پیشنهادهای اولیه و یا اینکه بر سر چه چیزهایی چانه زده شده است کاری نداریم. اما می توان دلیل عدم اشغال مستقیم جنوب ارس را که به ظن قوی انگلیس پیش کشیده و جهت تشکبل آن اصرار و ابرام داشته حدس زد. بنا به پیشنهاد انگلیس: از آنجایی که حضور هر یک از دول انگلیس و بخصوص روس در جنوب ارس می تواند عکس العمل عثمانی را بدنبال داشته باشد. در جنوب ارس و بخشی از سرزمین های اقوام دری باید دولت مستقلی بوجود آید که با داشتن تفاوت های تاریخی و دینی و زبانی با عثمانی بعنوان «حائل » مانع نفوذ عثمانی ها در میان ترکان آذربایجان و ترکان شرقی تر شود. با قبول چنین استدلالی روسیه پای معاهده را امضاء کرده است.

از نگاه انگلیس
اما طرح موضوع عکس العمل عثمانی، در واقع می توانست یک احتمال باشد. راستی چرا بریتانیایی ها مصر در بوجود آوردن چنین حائلی بودند و در نتیجه چرا کشوری بنام ایران زاده شد؟ اینجاست که باید به پیچیدگی بده- بستانهای معاملاتی بیشتر توجه شود:
تشکیل کشوری بنام ممالک محروسه (ایران بعدی) که به احتمال قوی به پیشنهاد انگلیس و توافق هر دو طرف معامله عملی گردید، تخم چند زرده ای بود که دست اعجازگرِ مِریلین های انگلیسی از زیر مرغ سیاست انگلیس به درآورد.
تشکیل چنین حائلی علاوه بر اینکه می توانست مشکل جاری روسیه را حل و فصل کند در ضمن قادر بود در قبال تمایلات بعدی روسیه برای دست یابی به هند و دریاهای گرم و یا همچنین احیانا تمایلات آتی عثمانی برای دسترسی به هند و حتی پنجاب و افغانستان، بعنوان یک حائل عمل نماید، کما اینکه بعدها با ایجاد پاکستان و افغانستان بر تعداد این حایل ها افزوده شد. حال آنکه اگر انگلیس به اشغال جنوب ارس توسط روس رضایت می داد، دست روس را برای هر اقدام آتی باز می گذاشت.
تمامی آن شلتاق های چندبارۀ بعدی روسیه بخصوص در سالهای 1907 و 1915 برای تقسیم ایران و تحمیل حضورشان، ابتدا تا قصر شیرین و بعد تا کرمانشاه، مبین این است که این کشور سالهای زیادی بعد از قرارداد 1828 و موافقت با تشکیل ایران، تازه متوجه ابعاد کلاه گشادی که رمال پیرتر برسرش گذاشته بود، شده است. زیرا در واقع روسها بعد از اینهمه سال دریافته بودند که حتی با وجود تصرف منطقۀ جنوبی ارس تا خلیج فارس، دولت عثمانیِ آن زمانی چنان دچار ضعف مدیریت و نگهداری متصرفات خود بود که قادر به هیچ عکس العمل دیگری نمی توانست باشد و قطعا دولت انگلیس توسط ایادی خود از کم و کیف این جریان باخبر بوده و در نتیجه توانسته است با این ترفند مانع رسیدن آنها به هند و یا آبهای گرم شود، یعنی اینکه همکاری روسها با انگلیسی ها در ساخت و ساز ممالک محروسه تا سالیان دراز پس از عهدنامۀ ترکمانچای، مبین آنست که روسها طی این سالها هنوز متوجه کنه ماجرا نبوده اند.


www.anlam.biz